دکتر
هفته پیش همه اش به دکتر و درمانگاه گذشت. شنبه با دل درد از خواب پا شدم زیاد شدید نبود و گذروندم. یکشنبه که پا شدم خیلی شدیدتر شده بود تا ناهار تحمل کردم و خودمو مشغول کردم که شاید رفع بشه نشد و بعد ناهار حالم خیلی بد شد. رفتم دکتر و ازمایش و... مامانم هم ازمایش داد همینطوری واسه چکاپ. من ازمایشم سالم سالم دراومد اون یه آزمایش فوق داغون. به من دکتر یه بسته قرص داد کلا و لی به مامانم هشت تا سرم و امپول داخل سرم و...... بعد دیگه از پنج شنبه که شروع کرد به زدن سرم ه وا صبح و شب هر دوازده ساعت میره سرمش رو میزنه. اینقدر بابت همین سرم شب که میاد غر میزنه حد نداره. من شنبه که حالم بد بود هرچی میگفتم انگار نه انگار. بعدشم خودم پیگیر شدم رفتم دکتر مامانم باور نمیکرد حرفمو... حالا الان با بابام رفته سرم بزنه من تو خونه تنهام. به اخرای اینستا رسیدم اینقدر دیگه همه چی رو دیدم تکراری شده :)) داشتم همچنان میگشتم که صدای افتادن و چپه شدن قندون اومد.تا اینجا هیچ مشکلی نبود و توجه نکردم اصلا؛ ناگهان یادم اومد که من تنهام و هیچکس تو خونه نیست که قندون بخواد بیوفته.. با سلام و صلوات قدم قدم آهسته و آروم رفتم از اتاق بیرون همه جا رو سرکشی کردم هیچ خبری نبود. مطلقا. جن ها حوصله شون سر رفته قشنگ. نمیتونه توهم باشه چون صدا خیلی واقعی بود و من حواسم به تنها بودنم نبود اصلا....