روز پر حاشیه ای بود. قرار بود چهار بیدار بشیم که نهایتا تا چهار و نیم، از خونه بریم بیرون و وسایلم رو ببرم خوابگاه. چون هفت و نیم در خوابگاه رو باز میکردن و من میخواستم همون اول وقت برسم که تخت پایین رو بگیرم. حالا هر اتاقی دوتا تخت پایین داره ولی یکی اش رو به روی دره یکی کنار در. اونی که رو به روی دره خوب نیست. زمستونا سرما مستقیم رو همون تخته و چون به سمت دیوارای بیرونیه دو صد چندان سرده اون تخته. واسه همه این دلایل و اینکه میدونستم همه تا بتونن خودشونو همون صبح میرسونن قرار بود زود بریم. حرفم رو خلاصه کنم جای چهار و نیم شیش رفتیم بیرون :/ بابام که قشنگ سر صبح تو کما بود. رسیدیم خوابگاه یکی از هم کلاسیام منو دید گفت وای چقدر دیر اومدی؟؟؟؟!؟!!؟؟ حالا اونقدرام دیر نشده بود گفتم مگه تو چند اومدی؟ گفت من از شیش اینجام، هم اتاقیام از چهار صبح در خوابگاهن!!!!!!😦 جنگ بر سر تخت پایین در این حد شدت داره. خلاصه خواستم وسایلم رو بردارم ببرم داخل که در صندوق عقب ماشین گیر کرده بود باز نمیشد. اولین بار در تاریخ خانوادگی ما این اتفاق رخ داد اونم عدل همونجا. نمیتونستم معطل بمونم وسایلو رها کردم، فقط رفتم داخل فرم پرم کردم و کلید رو گرفتم که فقط تخت رو بگیرم بقیه اش مهم نبود. همین پروسه هم خیلی طول کشید چون واقعا شلوغ بود و همه خودشونو رسونده بودن. تا رفتم و برگشتم دیدم با اعمال خیلی شاقه در باز شده، وسایلم رو بردم و سه طبقه رو ده بار بالا پایین کردم تنهایی. تو اتاق هیچ کس نبود تا من اونجا بودم هم کسی نیومد خداروشکر. چون دو روز تعطیله دیگه وسایل رو گذاشتم و برگشتم خونه. ولی برگشت از دانشگاه اصلا اسون نبود. اینقدر مامان بابام به بهانه های واهی صدبار تو جاده وایمیستن که اخرش ادم از زندگی بیزار میشه. کار ندارم خلاصه. رسیدیم و فقط یک ساعت تو ترافیک بودیم جاده یه طرف ترافیک یه طرف.. وسط ترافیک دیدم یه هواپیما خیلی نزدیک به زمین معلق تو هوا مونده. جالب بود. اینقدر پایین بود که ارم هواپیمایی کامل مشخص بود نه تکون میخورد نه بالا میرفت نه پایین. رسیدیم خونه و عین مرده خوابیدم. بیدار شدم و فهمیدم بابام منتظره لوح تقدیره جهت اینکه امروز منو برده خوابگاه. کل فعالیتش همینه که سالی دوبار منو ببره خوابگاه. همه کارهای زندیگم به دوش خودمه و اگه بمیرم هم اینطوریه که خودت یه کاریش بکن من حوصله ندارم و همین که نمیگه به من ربطی نداره خیلی خودداری میکنه ولی انتظار داره یه هفته جلوش خم و راست بشم که سالی یه بار یه فعالیتی و یه خدمتی به خانواده کرده. اگه راهی بود که به خدمت رسانی بابام محتاج نمیشدم صد در صد میرفتم سراغش که در همین حد سالی دوبار هم واسم کاری نکنه که بعدش انتظار تعظیم و سجده داشته باشه.