اتاق
امروز دیگه واقعی اومدم خوابگاه. وقتی رسیدم هنوز کسی تو اتاق نیومده بود. تا یه چایی گذاشتم یه نفرمون اومد. وسایلش رو با دوستش چیدن و رفت اتاق دوستش. فرصت حرف زدن پیش نیومد. تا ساعتای هشت نه تو اتاق تنها بودم و بازنده رو دیدم. بدکی نبود. دلهره ننداخت تو دلم ولی بد هم نبود. هم اتاقی ام اومد در حد اینکه ترم چندی و از کجا میای حرف زدیم. به نظر ادم ارومی میرسه. فقط نمیدونم چرا الان نشسته درس میخونه! ترم هنوز شروع نشده.. باید برم از روی کلید اتاق بزنم. ماجراها شروع شدن. کلیدسازی و خشکشویی و خرید و........... هنوز تو شوکم.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ ساعت 0:1
توسط ف
|