تخت
امروز بعد از ظهر خواب بودم بیدار شدم دیدم یکی سه بار بهم زنگ زده، داشتم شماره اش رو ذخیره میکردم که دوباره زنگ زد خودش. هم اتاقی جدیدم بود که شماره ام رو از اون یکی دیگه گرفته بود. سلام علیک کردیم و اینا گفت پاش رو عمل کرده، شکسته همچین چیزی میخواد که من برم تخت بالا. گفتم یکی از تخت پایینا که خالی بود تا من اونجا بودم! چون دیروز من برگشتم خونه و خوابگاه رو ترک کردم.. گفت نه اون یکی دیگهمون همزمان باهاش رسیده تا رفته پایین وسایلش رو بیاره سریع تخت پایین رو تصاحب کرده و الان میگه ترس از ارتفاع داره نمیره بالا :/ گفتم والا منم نمیتونم برم بالا اصراری ندارم به تخت پایین ولی خب برام تخت بالا خیلی سخته و اگه میتونستم میرفتم مشکلی نداشتم. ولی نگفتم بهش که خب منم تخت بالا رو نمیخواستم برای همین از پنج شنبه چهار صبح بیدار شدم و بدو بدو کردم واسه تخت پایین و اگه میخواستی زودتر میومدی :) هنوز ترم شروع نشده مشکلات تخت پایین هم شروع شدن. خوب شد زود رفتم الان معلوم نبود چی میشد. هر تررررم سر تخت پایین مشکل پیش میاد.. تلفن رو قطع کردم رفتم تلگرام دیدم یکی از درسا که این هفته اصلا کلاسش تشکیل نشد استادش گروه زده جزوه رو گذاشته نوشته واسه جلسه بعد بخونید اماده باشید. اخه هنوز نیومدی سر کلاس خودت کنسل کردی اینکارا چیه اخه.....😖 امشب مامانم در مورد خریدهای بابام انتقاد کرد که اینش خرابه و فلان بابام هم که مثل همیشه جار و جنجال راه انداخت بعد مامانم به من میگفت حالا اگه یه همسایه رو تو راه پله ببینه چنان گرم میگیره و صحبت میکنه باورت نمیشه. چیزی نگفتم ولی فکر کردم چقدر خوشحالم که همه جا یه جور رفتار میکنم و کلا دو رو نیستم. با همه یه مدلم و فیلم بازی نمیکنم. هرچی هستم همینه و چیزی رو از کسی بنا به مصلحت پنهان نمیکنم. از اینکه دو رو نیستم خیلی راضی ام شاید تنها اخلاق خوبی که از خودم سراغ دارم..💔