چهارشنبه ها کلا کلاس ندارم، سه شنبه ام یه دونه صبح. بعد با وجود بیماری و الزام دکتر رفتن نرفتم خونه. الان اینقدر پشیمونم میخوام خرخره خودمو بجوم. یه دکتر دیروز همینجا رفتم برام دارو و ازمایش و... نوشت گفتم همینجا میرم کارامو میکنم. امروز صبح جای اینکه برم کارم رو بکنم گرفتم خوابیدم. الان اینقدر پشیمونم که نرفتم ازمایش بدم و داروها مو بگیرم که حد نداره. این دو روز فقط تصمیمات اشتباه گرفتم. اصلا چرا نرفتم خونه. اینقدر تو اتاق حوصله ام سر رفته که فردا صبح میخوام برم ترمینال حتی شده واسه یه روز برم خونه. الان اینجا بمونم دو روز تنها تو خوابگاهم چون هم اتاقیام کلا نیستن اتاق دوستاشوننن برم خونه یه روز اونجام میرم آزمایشم رو میدم و جمعه باز تو هول و ولای برگشتنم ولی از رکود و تو اتاق موندن خیلی بهتره. از صبح جز خوابیدن و یک بار سلف رفتن کاری نکردم. حالا خیلی اعصابم از دست خودم داغونه هم اتاقی ام بهم گفت کی میخوای تمیز کنی؟ گفتم باشه ولی نگفتم من که اینجام!!! به اون یکی بگو بیاد که تمیز کنیم چون هر هفته دو نفر باید کارها رو انجام بدن. اون یکی اصلا نیستش دستش به من میرسه فقط به من دستور میده! حالا اون مهم نیست از شدت بیماری و اعصاب خوردم و حوصله ام که سر رفته سرم یه دردی گرفته اون سرش نا پیدا. پاشم یه چایی بزارم تا بیشتر از این به اعماق افسردگی فرو نرفتم..