من بچه بودم تو کوچه بازی میکردم مامان خودم و مامان همه بچه هایی که اونجا بودن اولین نکته تربیتی شون این بود که درگوشی حرف نزنین. من اگه تو جمع در گوش مامانم میخواستم بگم مثلا گشنمه نمیزاشت میگفت عادی بگو در گوشی نگو. الان تو خوابگاه در گوشی حرف زدن اولین اصل زندگیه. هم اتاقی ام با دوستش نشسته سخت داره غیبت میکنه و فقط من تو اتاقم. حتی یه نفر از رشته اش و دوستاش رو نمیشناسم ولی پچ پچ میکنن که مثلا من نفهمم😒 عکس های یکیو از ترم اول تو گوشیش ذخیره کرده که یه وقتی به دردش خورد استفاده کنه مثل اینکه الان وقتش رسیده. امار دو نفر دیگه رو تا جد و ابادش رو دراورده داره انتقال میده. الان از اینکه هم کلاسیام درس خونن خیلی راضی ام. جو کلاس فقط درسیه. اینقدر درگیر درس و نمره ان که به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنن. حتی استادها هم راضی ان از ورودی ما که حاشیه نداریم. از کلاس که میام تو خوابگاه چه الان چه ترم های قبل انگار اومدم حموم زنونه. دوتا دوتا نشستن پچ پچ میونن پشت سر همدیگه حرف میزنن و خبرکشی میکنن. واقعیتش حالم بهم میخوره از این کارا. اصلا خوشم نمیاد. طرف کاری بهشون نداره زندگیش رو میکنه ولی باید امارش رو دربیارن و کرم بریزن. یه هم اتاقی دارم بسیار بد دهن. این مدلی اش رو ندیده بودم واقعا. حالا تو خوشی و خنده همه یه چیزایی میگن این اصلا حرف عادی نداره. هرچند که به من چه. من زندگیم رو میکنم در حد سلام علیک و صبح بخیر و شب بخیر. درستش همینه. صمیمیت فقط حاشیه درست میکنه واسه ادم..