دکتر
امروز نوبت دکتر داشتم؛ گفته بود ساعت چهار برم، سرساعتش رفتم ولی دکتر ساعت هشت اومد. اخراش به یه جایی رسیده بودم که میخواستم پاش فقط برگردم خونه حتی پول ویزیتی که داده بودم رو هم نمیخواستم فقط از مطب شلوغش میخواستم بیام بیرون. مامانم پاش رو کرده بود توی یه کفش که نه این دکتر خوبیه باید بریم جاش و..... خانم دکتر با نود سال سن از عهد عتیق داره طبابت میکنه و تا ادمایی مثل مامانم هستن خب معلومه که از کارش دست نمیکشه. ده نفر تو اتاقش بودیم اینقدر همهمه بود و خودش سنش بالا بود که من حتی با لب خونی نمیفهمیدم چی داره میگه بهم. فقط همون اول تا نشستم بهم گفتی خیلی چاقی:/ من قبلا سی کیلو اضافه وزن داشتم کلی زحمت کشیدم لاغر شدم الان نهایتا ده کیلو اضافه وزن دارم بازم بهم گفت خیلی چاق.🥲 ناراحتم کرد خانم دکتر.. اونجا عکس شوهرش رو که فوت کرده بود گذاشته بود روی میزش شوهرش به قدری پیر بود توی اون عکس که باورم نمیشد کسی که شوهرش اینقدر سنش بالا بوده و فوت کرده هنوز داره مریض میبینه.😧حالا همین الان رسیدم خونه مامانم لیست سوالاتش رو اماده کرده داره ازم میپرسه. پرسیدی چرا اینجوری شد؟ فلان چیز رو خودش پرسید؟ فلان چیز رو گفتی؟ کی خوب میشه؟ اون داروی قبلی که دکتر قبلی داده بود چی بود؟ این داروی جدید چیه؟ انگار فقط من یه نفر اونجا بودم که قصه حسین کرد شبستری براش تعریف کنم اونم سرتا پا گوش باشه. مامانم تا صدامو در نیاره ولم نمیکنه.. این هیچی.. از ساعت چهار که رفتم تازه ساعت نه نوبتم شد اینقدر خسته شدم رفتم توی گوگل مپ واسه مطب خانم دکتر یه طومار نکات منفی نوشتم که کسایی که نمیدونن توی مطبش چه خبره بخونن و شاید کمتر دچار اسیب روانی بشن. الان بابت همین کار اندکی ارامش دارم.😌