امروز که برگشتم خوابگاه از لحظه ای که از خونه اومدم بیرون بابت عصبانیت دیروزم عذاب وجدان دارم. سر کسی خالی نکردم و سکوت کردم ولی شاید درست نبود کارم. شاید به خاطر کم خوابی بود یا هرچیز دیگه ای که نمیدونم. مهمون هایی که اومده بودن دوتا بچه کوچیک داشتن که خونه رو منفجر کرده بودن منم نمیزاشتم هرکاری دوست دارن انجام بدن؛ به همین خاطر مامان شون شاید ناراحت شد دیروز. همیشه خدا بچه اش از شدت بی خوابی بی قراری میکنه ولی حاضر نیست ببرتش تو اتاق در رو ببنده سعی کنه بخوابونتش. میشینه حرف میزنه و مسئولیت بچه ها رو اصلا گردن نمیگیره. منکه از وقتی مریض شدم تسخیر شدم انرژی ندارم و اصلا نیستم تو خونه که بخوام بعد رفتن مهمونا کمک کنم، مامانم هم خودش کلی بیماری داره ولی انگار نه انگار. وضعیت خونه رو قبل بیرون اومدن یه نگاه انداختم فاجعه ای بود که تا حالا ندیده بودم. مامانشون از لجبازی بچه هاش همیشه میناله ولی من نمیتونم یه بار بهش بگم اخه تو حتی واسه تربیت کردن شون هم هیچ تلاشی نمیکنی. ذره ای از خودت نمیگذری برای بچه هات.. در کل حق دوتا بچه اش نبود من باهاشون بد رفتاری کنم اونا که نمیدونن چی به چیه، تقصیر پدر و مادرشونه ولی همیشه بچه ها سپر بی مسئولیتی پدرمادرا میشن. کاش میشد از بچه هاش عذرخواهی کنم که خیلی معصوم و بی گناه بودن.. اینقدر دیروز در مواجه با مهمونی که احترامش میگن واجبه و بچه هایی که یه نقطه تمیز باقی نزاشته بودن و سر و صداهای وحشتناک تو خونه و بیرون رفتن و برگشتن و سردرد احساسات متناقض و عجیبی تجربه کردم باید یه هفته زل بزنم به سقف که مغزم بتونه پردازش کنه چی درست بود چی غلط. شاید یه ماه بعد بفهمم کار درست چی بوده..