بحران
یه قوطی پر بادوم رو مجبور شدم بریزم دور. چون پسته خیس داشتم و نمیدونستم باید بزارم خشک بشه، پسته ها رو هم ریختم توی همون بادوما. الان قوطی رو برداشتم دیدم صدتا حشره توشه. حتی جرئت نکردم بازش کنم مستقیم انداختم تو سطل آشغال روشم کلی آشغال دیگه از پلاستیک و کاغد ریختم که خانوم تمیزکار فردا صبح نبینه و برندارتش. مامانم صدبار تاکید کرد پسته ها رو بزارم یه جا خشک بشن جدی نگرفتم الان با صحنه اخر زمانی قوطی پر حشره مواجه شدم. دیشب هم بیکار بودم اومدم به صورتم کرم زدم، هزاربار تاحالا ازش استفاده کردم نمیدونم چرا این بار تا زدم به صورتم شروع کرد به سوختن. تا جایی که کلا دیگه نتونستم به بقیه جاهای صورتم بزنم یه طرف رو زدم اینقدر سوخت سوخت سریع رفتم شستم، یه بطری اب سرد تو یخچال داشتم با اون صورتم رو شستم فقط دو ثانیه اروم میشد دوباره شروع میکرد به سوختن گفتم دیگه دست نمیزنم خودش خوب بشه بعد یه ساعت رفتم جلو آیینه دیدم صورتم زخم شده🙁 الان شبیه قربانیان خشونت خانگی شدم. باز نصف شب از شدت سوختن از خواب بیدار شدم، گفتم دیگه نمیتونم پاشدم رفتم صابون زدم به صورتم کاش زودتر اینکار رو میکردم چون حداقل دیگه دردش متوقف شد. فقط اگه چهار صبح یکی منو میدید احتمالا فک میکرد جنی ای چیزی شدم که اون موقع داشتم با صابون صورتم رو میشستم :)) خلاصه بیست و چهار ساعت بحرانیای رو پشت سر گذاشتم. یکی از کم تجربگی، یکی از بدشانسی یا شاید هم بیکاری زیاد.