اصلا حوصله کلاس های فردام رو ندارم. ده صبح دانش خانواده، دو تربیت بدنی. انتخاب واحدم عالی بوده این ترم. صبر کافی برای تحمل بحث کردن های فردا صبح رو ندارم. امروزم میتونست روز خوبی باشه ولی خودم با یه حرف اشتباه خرابش کردم. از صبح پا شدم اول چای گذاشتم، بعد رفتم نون خریدم اومدم صبحونه خوردم، کمدم رو مرتب کردم، چمدونم رو مرتب کردم، دوتا سیب زمینی گذاشتم بپزه، تا اونا بپزه لباس هام رو شستم، بعد با سیب زمینی هام کوکو درست کردم، خیلی خوشمزه شد باورم نمیشد تونستم مثل مزه و شکل کوکوهای مامانم درست کنم و بعد همه اینا یه حرف اشتباه به هم اتاقی ام زدم و روز خودم رو خراب کردم. متاسفانه هنوز هم با اینکه نیت خوبی دارم منظورم رو جوری میرسونم که گند میزنم به همه چی. هرچی فکر میکنم کجا باید این چیزها رو یاد میگرفتم نمیفهمم. من تا نوزده سالگی که درگیر مدرسه بودم و زندگی رو تعطیل کرده بودم برای کنکور ولی واقعا تبدیل شدم به یه ادم ضداجتماع درسخون که درسش به هیچ دردش نمیخوره. چون تو جامعه مهم نیست کی هستی و از کجا میای فقط مهم اینه که بتونی خودت رو خوب و محترم نشون بدی. کسی سرگذشت ادم رو نمیپرسه، هرچیزی رو که بخوان بدونن از ظاهر و رفتارها برداشت میکنن. منم دقیقا تو همین دو مورد وحشتناک به هم ریخته ام. کاش جای تکیه به چیزهایی که تو زندگی شخصی ام فقط به کارم میان یه کم روابط اجتماعی رو هم توی نوجوونی یاد میگرفتم..