هر روز که میگذره یک دور همه بنیان های فکری ام فرو میپاشه و بنیان های جدیدی ساخته میشه و فرداش با اتفاقات روز دوباره همه چیز زیر سوال میره‌. یا دیگران با کارهاشون، افکارم رو مدیریت میکنن یا من واقعا درباره هیچ چیز نمیتونم به قاطعیت برسم. یک روز سر کلاس زبان تخصصی توی کلاسی که فقط چهار نفر کلاس زبان رفته بودن و یکی شون من بودم داشتم فکر میکردم تواضع خوبه یا نه؟ مامانم همیشه میزنه تو سرم که باید تواضع داشته باشی هرچیزی که داری رو باید انکار کنی اصلا نباید داشته هات رو، تلاش هات رو یا هرچیزی رو عنوان کنی منم خیلی خوب همینجوری بار اومدم ولی اون روز سر کلاس دیدم تواضع اونقدرها هم خوب نیست. چون متن انگلیسی رو روان و راحت خوندم اما یکی از اونهایی که کلاس رفته بود تصمیم گرفته بود بهم قوت قلب و انگیزه بده که مثلا تشویق بشم در حالی که واقعا نیازی بهش نداشتم چون میدونستم من واقعا با زبان ارتباطم فاجعه نیست. ولی نمیتونستم بهش بگم که کلاس رفتم و بلدم و میدونم. امروز همه بنیان های فکری ام درباره خانواده فروپاشید که من اشتباه کردم مشکل خانواده رو مشکل خودم دونستم. اصلا اشتباه کردم دلسوزی کردم یا راه اومدم. باید دقیقا فقط خودمو در نظر میگرفتم. اصلا نباید خودمو قاطی مشکلات بقیه میکردم. واقعا بهم ربطی نداشت. خانواده فقط میخوان که حرف ها و نظراتشون رو تایید کنم نه راه حل میخوان نه کسی که حلش کنه. چقدر من الکی انرژی گذاشتم. چقدر چقدر چقدر.