روزها
هم اتاقی ام باهام حرف نمیزنه و کلا به هم کار نداریم چون وسط هفته ساعت دو و نیم شب داشتن خیلی سر و صدا میکردن، خواب بودم و بیدار شدم پرده رو زدم کنار که از شانسش فقط اون جلوی چشمم بود بهش گفتم خاموش کن برو بیرون. میدونم با خودش میگه دوتای دیگه هم بودن چرا با اون اینجوری حرف زدم و با تندی گفتم برو بیرون ولی خب اون دوتا اون لحظه حضور نداشتن. نمیخوام دیگه به این چیزها فکر کنم.. از خونه برگشتم خوابگاه به قدری سر درد شدم که حد نداره. میخواستم بخوابم دیدم ساعت هنوز نه هست. ده قرص دارم به خاطرش مجبورم بیدار بمونم. فردا دانش خانواده میخواد درس بپرسه. باورم نمیشه یه روزی رسیده که دانش خانواده هم داره درس میپرسه. نمیفهمم چرا درس های عمومی یک بار محض رضای خدا یه حرف جدید نمیزنن. یه مفهوم جدید، یه چیزی که ادم رو به فکر فرو ببره، یه پنجره تازه تو مغز باز کنه. یه سری حرف تکراری بین درس های عمومی فقط از درسی به درس دیگه منتقل میشه. این نصفه باقی مونده آبان و کل آذر خیلی درس و کار دارم. خیلی زیاد. برای گذروندن وقت نشستم نوشتم شون و اصلا نمیدونم کی باید بخونم و چیکار کنم..