پاییز
شب های پاییز واقعا بلند و کش دار و خسته کننده است. از اول شب برای امتحان فردام کلی درس خوندم، غذا درست کردم، هزار بار گوشی ام رو چک کردم، با فکرای تکراری و سمی دست و پنجه نرم کردم، تو یوتیوب ده بار چرخیدم و تازه الان از دوازده گذر کردیم. امشب دیگه تصمیم گرفتم یه سرگرمی بزرگ برای خودم دست و پا کنم چون کارهای دانشگاه به اندازه کافی سرم رو شلوغ نکردن. نمیدونم چی ولی اگه به همین شکل اوضاع پیش بره تا یه ماه دیگه قطعا دیوونه میشم. شب ها بلنده و خوابگاه رقت انگیز و من تنها. کلی به کارهای هم اتاقی هام فکر کردم باز هم نتونستم بفهمم ساعت یک و نیم شب تذکر گرفتن برای سر و صدا چرا باید باعث بشه تا این حد آشفته بشن. فقط به این نتیجه رسیدم که اتاقم رو باید عوض کنم. الان که هیچ اتاق خالیای برای جا به جایی نیست ولی شماره اتاقم رو میگم به سرپرستی که اگه کسی خواست عوض کنه بهش بگه. امیدوارم یکی پیدا بشه که اتاقش رو بخواد جا به جا کنه. هرچقدر فکر کردم با این هم اتاقی ها من نمیتونم ادامه بدم. زمین تا اسمون با هم فرق داریم و بدیهیات رو رعایت نمیکنن.. امیدم به جا به جاییه فقط.