داستان
دیروز رفتم سرپرستی که ببینم اصلا کسی هست که بخواد جا به جا بشه. مسئولش بعد کلی من و من گفت هستن کسایی که دنبال تعویض اتاقن ولی اتاقاشون جوریه که به روحیات شما نمیخوره و اونا هم دقیقا سر خواب و بیداری و مسائل فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی اختلاف دارن. گفت مشکل شما چیه؟ گفتم ساعت خواب و بیداری ولی خیلی چیزهای دیگه رو نگفتم. اینکه از روز اول چون سیگاری بودن یه جور دیگه برخورد کردن که اول ببینن من چجوری ام و ظرف هاشون رو میزه ولی به هم دیگه گیر میدن ظرفت رو بشور و.... گفتم تذکر دادم جای اینکه بپذیرن قضیه رو قهر کردن. سرپرستی که گفت ترم های بعد خودمون میخوایم کسایی که مثل شما هستن رو با هم دیگه تو یه اتاق بذاریم و... حرفش که بیخود بود چون از کجا میخواد بفهمه کی چجوریه؟ سرپرستی اصلا در جریان هیچی نیست. در اخر هم گفت قراره ازدواج کنی باید یاد بگیری با کسی که باهات حرف نمیزنه حرف نزنی و توجه نکنی. گفتم اصلا جالب نیست سه نفر با یه نفر حرف نزنن گفت مهم نیست حرف نزنن! ولی من الان خیلی معذبم و میخوام تو گروه دانشگاه بگم ببینم کسی هست بخواد جا به جا بشه و خودم برم اتاقش رو ببینم که چجوریه. اینا به کنار هم اتاقی هام خیلی خاله زنکن. یه سطح دیگه ای که هیچ وقت ندیده بودم. همه چیز براشون یعنی داستان. یکی از کنارشون رد بشه میان تعریف میکنن. فقط دارن درباره بقیه و کی چی گفته و کی چیکار کرده و کی بهشون پیام داده حرف میزنن. از این قضیه ساعت خواب هم کای داستان درست کردن. حتی به نظافت اتاق بغلی ها هم کار دارن و درباره اش حرف میزنن.. الان هرکاری میکنم فقط برای فرار از اینجا و دغدغه هاشه. از درس خوندن تا سر کلاس رفتن تا هرچی.