خیلی دوست دارم از روزمرگی های بیخودم بنویسم ولی یه رفتار ناجور به قدری منو بهم میریزه که به هیچ چیز نمیتونم فکر کنم. امروز فهمیدم خداروشکر مشکل از من نیست هم اتاقی ام واقعا مشکل داره. از سه تاشون دوتای دیگه حداقل حداقل قدر لطف و خوبی رو میفهمن. شاید سر خیلی چیزها هر روز اختلاف داریم و اونام قهر کردن ولی اگه یه لطفی بهشون بشه نهایتا خیلی سرد یه تشکر میکنن ولی اون یکی دیگه واقعا مشکل داره. سر یه خاموشی ساده الان ده روزه که تو قیافه است هیچی، یه چیزی تعارفش میکنی هم عین بز سکوت میکنه هیچی نمیگه. یه جوری که دیگه امشب جدی بغضم گرفت که یعنی چی این رفتارا. حالا من از اون روز اصلا کاریش نداشتم امشب گفت گوجه میخوام گفتم فرصت خوبیه که بعد ده روز مثل بقیه حداقل همون گفت و گوی سرد و تاریک رو که داشته باشیم، گفتم گوجه دارم اگه میخوای بردار عین یک بز کوهی سکوت کرد و رفت خوابید. اون دوتای دیگه در برابرش فرشته ان جدی. نمیدونم چرا هرچی ادم عجیب غریبه تو این خوابگاه سر راه من قرار گرفت از ترم اول. حالا چندتا از دوستام از دوستاشون جدا شدن رندوم یه اتاقی رو زدن واقعا هم اتاقی هاشون نرمال دراومدن. رفتم اتاقشون دیدم وای چقدر مهربون و خون گرمن.. حالا که اینجوریه فقط و فقط و فقط از خدا میخوام اتاقم هرچه سریعتر عوض بشه. فقط میخوام برم از اینجا.