تغییر
باورم نمیشه که ازدواج داره کم کم تبدیل میشه به دغدغه ام. ادم تغییر میکنه و تغییرات روحی و فکری ام برام چقدر ملموسه. هنوز فکر میکنم توی نوجوونی ام ولی نوجوونی که دغدغه درس و کار و ازدواج و هزارتا چیز دیگه داره. اطرافم همه درباره ازدواج حرف میزنن. نمیدونم توی یک دانشگاه خوب که بچه هاش درسخون و درگیر آینده کاری و درسی ان هم اینقدر حرف ازدواج هست یا نه؟ یا شاید من ذهنم درگیرش شده و هرچیزی مربوط بهش هست توجه ام رو جلب میکنه. امروز سر کلاس بحث علاقه به رشته بود، استادی که خودش کامپیوتر خونده بود و درس های تخصصی کامپیوتر رو داره تدریس میکنه دوباره کنکور شرکت کرده و معماری میخونه چون فهمیده علاقه اش اونجاست و کامپیوتر رو باباش براش انتخاب کرده. چقدر خانوم فهمیده ای هست و چقدر به همه چیز فکر میکنه و افکارش رو میاد سر کلاس با ما به اشتراک میزاره. امروز بعد امتحان و کلاس و همه شلوغی ها داشتم فکر میکردم من هنوز میخوام از این رشته خلاص بشم که برم دنبال علاقه ام. درباره خیلی چیزها هیچی نمیدونم چجوری به ازدواج فکر کنم؟ بقیه رو میبینم انگار از سیزده سالگی دیگه بهش فکر کردن و امادگی روحی و روانی کامل براش رو دارن، من هیچوقت تصور نکردم قراره ازدواج کنم. بعد همه این فکرها، گفتم خب میتونم کارهام رو پیش ببرم اونم اگه این وسط ها قسمت شد اشکال نداره ولی تمرکزم باید روی چیزهای دیگه باشه، اما بعد از اون به این فکر کردم که من اصلا هیچ امادگی ای ندارم. هیچی نمیدونم چجوری میخواد قسمت بشه؟ و این فکرها چرخیدن و چرخیدن و به نتیجه ای نرسیدم. این روزها خیلی به ازدواج فکر میکنم نه اینکه منتظرش باشم که سریع تر بهش برسم، اینکه هیچ امادگی ای ندارم و هیچی نمیدونم و انگار تحت تاثیر اطرافیان قرار گرفتم. اطرافم پر شده از ادمایی که میگن تا بیست و سه دیگه باید ازدواج کرد. هرچند این رو قبول ندارم ولی انگار اضطراری که اونا درگیرشن بهم سرایت کرده. شاید باید اطرافیانم رو عوض کنم؟