بد
دیروز صبح بیدار شدم همه چیز خیلی خوب و عالی بود و کارهام رو کردم، رفتم سلف غذامو خوردم همونجا حس کردم معده ام درد میکنه توجه نکردم گفتم خودش خوب میشه. بعد سلف رفتم سر کلاس همون ده دقیقه اول دیدم خیلی حالت تهوع دارم، بسیار شدید و غیرقابل تحمل که دیگه حالم بد شد. برگشتم سر کلاس معده دردم هر لحظه داشت بیشتر میشد و فشارم اومد پایین وسط کلاس جمع کردم رفتم بیمارستان و سرم زدم و خیلی روز فاجعه ای بود. اینقدر هم اتاقیام بهداشت رو رعایت میکنن که الان سه نفر تو یه اتاق مسموم شدن. با اینکه من غذا و ظرف و خوراکی هام کاملا جداست ولی درگیر شدم. حالا از دیشب که از بیمارستان برگشتم هم اتاقی ام افتاده رو دور پرحرفی. حقیقتا تشنه توجهه. منتظره یکی یه حرفی باهاش بزنه، یه نگاهی بهش بکنه دیگه شروع میکنه اینقدر حرف میزنه حرف میزنه حرف میزنه ادم دیوونه میشه. از دیشب هربار چشمام رو بستم که بخوابم نیم ساعت بعد با صداش بیدار شدم. اینقدر بدنم درد میکنه و حالم بده که حد نداره. دارم میمیرم ولی فقط میخوام بخوابم و در حد مرگ گیجم که هم اتاقیام نمیزارن. واسه دو ساعت خواب بدون بیدار شدن حاضرم زندگی مو بفروشم. وای چقدر حرف میزنه دارم دیوونه میشم. اینکه خواهرش و مادرش چه اخلاقایی دارن واقعا به هیچ جای هیچکس نیست. نمیدونم چرا سکوت نمیکنه. واحدهاش هم کمه. کل هفته تو اتاقه. چی بشه هر دو روز یه کلاسی هم بره. حالم خیلی بده و روانم رو دارم از دست میدم تو این اتاق.