نمیدونم واقعا
دیروز بعد چهل و هشت ساعت خیلی سخت که اجدادم اومدن جلوی چشمم، با پیک اسنپ دعوام شد چون دیر رفتم بسته ام رو بگیرم و بعد رفتار زننده اش یه طومار بلند برای پشتیبانی نوشتم که این چه طرز برخورده و پشتیبانی زنگ زد گفت تو باید از لحظه ای که میزنه پیک داره میاد تو محل باشی و اینو که یه گفت یه داد و بیداد وسیع هم با اون راه انداختم که یعنی چی و مگه خود شما این کار رو میکنی که لباس بپوشی بری بیرون وایستی که پیک بیاد! هر وقت اومد میری بیرون تحویل میگیری و ... فقط عذرخواهی کرد و همین. که هرچی بود گذشت ولی خیلی کامم رو تلخ کرد و روز بدم رو واقعا بدتر کرد. بعد از همه اینا اومدم توی اتاق بخوابم بعد از یه هفته بیخوابی، نیم ساعت فقط نیم ساعت از خوابم نگذشته بود که با صدای تلفن حرف زدن هم اتاقی ام بیدار شدم. هرچی صبر کردم تمومش کنه دیدم نه، یه ساعت، دو ساعت تلفن حرف زد بدون توجه به بقیه. زنگ زدم به مامانم با صدای بلند طوری که بشنوه گفتم تو خوابگاه خواب ندارم، هربار میخوابم با صدای تلفن یکی بیدار میشم. شب میخوابم هفت صبح با تلفن حرف زدنشون بیدار میشم، عصر میخوابم با صدای تلفن حرف زدنشون بیدار میشم. شعور ندارن، جای اینکه برن بیرون صحبت کنن چسبیده ان به تخت فقط مزاحمت ایجاد میکنن و .. اینا رو گفتم و واقعا دلم خنک شد که حداقل عصبانیتم رو خالی کردم ولی خب امروز دختره باد کرده. نمیفهمم حتی وقتی به وضوح هم اشتباه میکنن نباید چیزی بگی بهشون. مطمئنم تو خونه ای بودن که حتی یه بار هم تشر نخوردن که اینطوری میکنن. و گرنه قبل اینکه کسی چیزی بگه از ترس تذکر گرفتن خودشون مراعات میکردن..