بین خریدن کیف که خیلی لازم دارم یا پس انداز کردن پولم یا مراجعه به روانپزشک برای استرس مرددم. کادوی روز مادر هم هست. من اصلا نمیدونستم روز مادر خیلی نزدیکه. ذره ای در جریان تقویم نبودم. تو دانشگاه یه نفر بهش اشاره کرد ومتوجه شدم چیزی بهش نمونده و حقیقتا شوکه شدم.🤯 از دیشب تازه دارم فکر میکنم چی بگیرم. اونم با بودجه محدود. متاسفانه از وقتی اومدم دانشگاه دیگه هیچکس برام کادوی تولد و فلان نگرفت. فقط تبریک. اونم خیلی دیر. من تبدیل شدم به ابزار خوشحال کردن ادما. برای مامانم هرچیزی که لازم داشت به بهانه روز مادر و تولدش میگیرم ولی روز تولد و روز دختر چون نیستم دیگه فقط تبریگ میگه. خیلی برای این وضعیت زود بود. مامانم دیگه انرژی این کارها رو نداره و اگه بخوام درباره اش حرف بزنم دیوونه میشم. بگذریم.. از دکتر رفتن خسته شدم و گرنه میرفتم روانپزشک رو. از استرس داشتن خسته شدم و همه زندگیم تحت الشعاع قرار گرفته. معده دردهای وحشتناک و گرسنگی همیشگی شده کل زندگیم. منی که یه کف دست نون واسه شام میخوردم الان جوری نون میخورم که مسلمان نشنود کافر نبیند. الان حتی با سرپرستی خوابگاه هم به مشکل خوردم. همه چیزم خیلی بد بهم ریخته..