قسمت
دیگه چون ترم داره تموم میشه به کارهای هماتاقی هام کمتر توجه میکنم. هرچند دلم رو خوش کرده بودم هفته بعد برمیگردم خونه و دیگه زیاد نمیبینمشون ولی استادا اعتقادی به تعطیلی ندارن و... میخوام برم سرپرستی بگم ترم جدید که شروع بشه اتاقم رو هرطور شده عوض کنن. هرطور که شده. هم اتاقیهام هم انگار دیگه اخر ترمه نمیخوان چیزی رو از دست بدن خودشونو کشتن اینقدر سیگار کشیدن تو بالکن و تصور کردن متوجه نیستم. حالا نمیدونم. علاوه بر سیگار چیزهای دیگه هم مصرف میکنن و باز تصور میکنن متوجه نمیشم. درسته دوازده شب میخوابم ولی نه وقتی که صبح کلاس ندارم یا تو اتاق انبوه بوی سیگار و سر وصداست. تا هفته قبل از تعطیلی ها اینجوری نبودن الان دیگه خیلی شلوغش کردن. حالا از شانس بد من یا شاید سرنوشت، یا قسمت یا هرچیزی اصلا با هم اشنا نبودن و اتفاقی تو یک اتاق افتادن و سبک زندگی شون شبیه هم بود. اگه سرپرستی برای عوض کردن اتاقم فس فس کنه مجبور میشم همه چیز رو بگم تا قبول کنن. هعی. نمیدونم چرا باید اینجوری میشد. روز اول که وسایلم رو اوردم واقعا با دید مثبتی اومدم که فرصت اشنایی با ادمای جدید دارم و میتونم با ادمای جدیدی صمیمی بشم و همون اول خیلی گرم برخورد کردم ولی رفتار متقابلی که دیدم دلسردم کرد الان دیدم این شده که واقعا خداروشکر سر مسائل پیش پا افتاده دعوا شد و دیگه باهاشون حرف نزدم. الان خوشحالم حتی در حد سلام و علیک هم کاری با هم نداریم. در همون حدم احساس خطر میکردم.