امروز رفتم با استادم حرف بزنم البته تنها نبودم بقیه هم بودن ولی نیومده بود دانشگاه. طبق برنامه اش امروز روز مقاله اش بود. هرچند بعید میدونم پژوهش خاصی انجام بده. دیگه رفت تا هفته بعد که باز بریم در اتاقش که اگه بود بابت کار نکرده معذرت خواهی کنیم.. بعد اون اومدم اتاق تا همین نیم ساعت پیش اتاق در آرامش مطلق بود. اون هم‌اتاقی ام که خیلی تلفن حرف میزنه، تلفن حرف زدنش وجود داشت ولی بازم اتاق ساکت بود تا اینکه همون رومخیه اومد. واقعا دلم میخواد برگردم به هفته اول ترم که همه داشتن جا به جا میکردن و من ای کاش میوفتاد به دلم که جا به جا کنم. هم اتاقی ام بسیار بی‌پروا و توهین امیز حرف میزنه. شوخی بی‌ادبانه تو یه جمعی، یه جایی، یه زمانی اشکال نداره ولی اینکه یکی از صبح که پا میشه تا لحظه ای که میخواد بخوابه یه جمله بدون فحش و بد و بیراه و حرف های رکیک نگه واقعا اذیتم میکنه. هرچیزی واقعا یه حدی نداره. من ندیدم توی این چهار ماه حرف عاقلانه بزنه، یا حتی شده پنج دقیقه جدی صحبت کنه. خیلی سعی داره شیک و امروزی باشه ولی اصلا نمیتونه. یعنی اینقدر رفتارهای زشتی داره که نمیشه. فقط یا داره غیبت این و اون رو میکنه، یا ادما رو جلوی چشمشون و پشت سرشون مسخره میکنه و به نظر خودش خیلی رک و راحت و زرنگ و همه فن حریفه. خسته ام کرده به معنای واقعی. فقط هم تو فکر سیگار و مسکراته. باورم نمیشه که چقدر من از هم اتاقی شدن با اینجور ادما میترسیدم و سرم اومد. کل تابستون دعا میکردم با هرکی افتادم تو یه اتاق مهم نیست فقط کسی که اهل این چیزاست نباشه. ولی متاسفانه بد شد.. دوست دارم یه بار یه چیزی بهش بگم که واسه همیشه سکوت کنه ولی حوصله شو ندارم.