هفته
این هفته از اون چیزی که تصور میکردم خیلی شلوغ تر و پرماجرا تر گذشت. هرچند که هنوز تموم نشده و کلی درس نخونده هنوز رو هم تلنباره. خداروشکر اون هم اتاقی ام خیلی تلفن حرف میزنه برای فرجه رفت خونه و اتاق واقعا ساکته. اگه این سکوت نبود من از شنبه تا حالا دیوونه میشدم. فکر میکردم میتونم سه تا درس رو تا یه جایی بخونم ولی متاسفانه فقط یکی رو تموم کردم و فکر نمیکردم تا این حد سخت و زیاد باشه.. امروز داشتم یه کاری میکردم هم اتاقی ام شروع کرد پچ پچ کردن و یه چیزی پشت سرم گفت و شنیدم و خیلی ناراحت شدم. گفتم با خودش که نمیخوام اصلا همکلام بشم ولی پیش بقیه که باید از خودم دفاع کنم تا رفت بیرون هرچی که از اول ترم ازش دیده بودم شنیده بودم و فهمیده بودم رو به اون یکی گفتم. گفتم میفهمم پچ پچ میکنه و پشت سرم حرف میزنه و اونقدر شعور نداره وقتی من بهش کاری ندارم به من کار نداشته باشه. همه چی رو گفتم که حداقل یه نفر از اون سه تا فکر نکنه نمیفهمم و احمقم ولی نه تنها خالی نشدم که عصبانیت و ناراحتی ام خیلی بیشتر شد. متوجه نمیشم منی که به کسی کار ندارم چرا اینقدر بهم نیش میزنه. اگه کخ میریختم یه چیزی. هرچی ادم خاله زنک و پررو و وقیحه صاف میوفته وسط زندگی من. هیچی ام نمیتونم بگم.