بالاخره بعد کلی انتظار و امتحان و سختی دو سه روزه که اومدم خونه ولی داره بهم خوش نمیگذره. تصور میکردم امتحان ها که تموم بشه، از اون اتاق و ادماش، از بدو بدوهای دانشگاه که خلاص بشم میتونم با ارامش هزارتا کار بکنم ولی خیال باطل بود. مامانم منو میکشونه توی مشکلات خودش. اصلا مجال راحتی ندارم. فقط داره از مسائل خودش حرف میزنه و انتظار داره حلشون کنم. روز اول که هرکی زنگ زد رو دعوت میکرد بیان اینجا که برای اولین بار تو زندگیم جدی حرف زدم و گفتم من نیومدم اینجا که معذب بشینم رو مبل با مهمون حرف بزنم که حوصله اش سر نره و بعد وایستم پای ظرفشو و هزارتا کار بکنم. من اومدم استراحت کنم. بعد اون باز هم مهمون اومد خونه و هر حرفی رو که به مامانم زده بودم از زبون مهمون شنیدم. مامانم هرچیزی رو که میبینه و میشنوه کاملا منتقل میکنه به بقیه. چون سنش رفته بالا و واقعا به کارهاش فکر نمیکنه. اینقدر تو خونه کلافه ام و اعصابم خورده که نمیدونم چیکار کنم. حتی یک دوست هم ندارم که باهاش برم بیرون. فقط میخوام هرطور که شده روانپزشک رو برم و همین. حتی کلی خرید داشتم ولی اینقدر اعصابم خورده که قید اونا رو هم زدم. مامانم هرچی مشکل مالی داره میاد با من درباره اش حرف میزنه انگار که من غول چراغ جادوعم. چرا باید همه مشکلات خانواده رو بریزه روی دوش من که فقط تودش اروم بشه..