گریه
چیزی به اندازه گریه کردن وجود نداره که دنبالش باشم. نعمتیه که خیلی وقته از کفم رفته. نمیتونم گریه کنم و هزاران هزار رنج و غصه ریخته روی سرم. ذره ای خوشحالی، انگیزه یا هرچیز مثبتی توی وجودم پیدا نمیشه. اینقدر افسرده و داغونم که هیچ چیز درستش نمیکنه. دیگه دلم نه لباس میخواد، نه تفریح، نه دوست، نه بیرون رفتن، نه فیلم، نه هیچ چیز دیگه. شب ها که تا چشمم میره روی هم کابوس میبینم تا لحظه ای که بیدار میشم و هیچی از کابوس هام یادم نمیمونه. فقط تو اوج هرکدومش بیدار میشم و دوباره میخوابم و بعدی شروع میشه. روز هم که یه ادم کلافه عصبانی ام که نمیدونه چیکار کنه که از این وضع در بیاد و بعد غروب آفتابم که بیشتر و بیشتر تو ظلمات غرق میشم. این در حالیه که لبخند به لب دارم و هیچی رو به روی خودم نمیارم. از درون صدبار فرو میپاشم و بعد همون لحظه درباره قبض تلفن با مامانم بحث میکنم. از درون فرو میپاشم و درباره داروهای مامانم سرچ میکنم. از درون فرومیپاشم و به بقیه راهکار میدم که برن باشگاه شاید حالشون خوب شد.. واسه یک ساعت گریه کردن حاضرم هرکاری بکنم ولی نه اشکی مونده و نه جونی..