روزها
امروز دیگه برگشتم خوابگاه. توی تمام مدتی که وسایلم رو جمع میکردم، سوار اتوبوس شدم، توی اتوبوس و..... به خودم انگیزه میدادم که اشکال نداره تموم میشه میرسی خوابگاه و کارهات رو انجام میدی و تنی به آب میزنی و بعد میشینی تاسیان میبینی. اگه این نبود نمیدونستم چجوری میخواستم بیام. اومدم خوابگاه و نرسیده رفتم اتاق جدیدم ساکم رو گذاشتم، کلا سه نفریم که اون دوتای دیگه اینقدر سنگین خواب بودن نفهمیدن اصلا. رفتم اتاق قبلی ام تند تند همه وسایلم رو جمع کردم؛ اولش فکر میکردم این ساختمونی که توشم به ساختمونی که میخوام برم وصله فقط یه طبقه میرم پایین و بقیه مسیر دیگه پله نداره. ولی اشتباه میکردم به یکی از ساختمون ها راه داشت اما به اونی که من میخواستم برم هیچ راهی نبود. کلی وسیله رو سه چهار بار، سه طبقه بردم پایین و از اونور دو طبقه بردم بالا. چمدونم اینقدر سنگین بود که قبل من از پله ها پرت میشد پایین. میتونستم بندازمش قل بخوره بره پایین :)) وسایلم رو اوردم و با قلبی اندوهگین توی کمد جدید چیدم و به این فکر کردم پس من کجا قراره احساس رضایت داشته باشم نه خونه رو دوست دارم نه خوابگاه. این بار که رفته بودم خونه یکی از اقوام که دخترش خوابگاهیه اونم تو یه شهر محروم میگفت دخترش اون جا رو قدری دوست داره که الان که ترم اخرشه نمیخواد بیاد و ناراحته. برام ملموس نبود حرفش چون من همه این شیش ترم با نفرت توی خوابگاه زندگی کردم اصلا اینجا نه دوست پیدا کردم و نه ریشه کردم... همه این فکرا رو گذروندم و بغضم رو قورت دادم و وسایلم جمع شد. رفتم حموم و الان شاید بتونم تاسیان ببینم. هم اتاقی های جدیدم دخترای خوبی به نظر میرسن. امیدوارم بشه باهاشون ارتباط گرفت. حداقل مثل ترم قبل نشه که با دو نفرشون حرف نمیزدم..