گویه ها
هربار میام اینجا چیزی بنویسم وسطش ول میکنم میرم. با خودم میگم این حرفای تکراری چیه اخه. ماجراهای تازه رو هم خواستم بنویسم ولی حوصله توضیح اضافه نداشتم و ولش کردم. مثل اینکه دوست صمیمی ام عید عروسی اش بوده و یک کلمه به من نگفته بود. اولش بیخیال بودم اما الان یادش میوفتم بهم برمیخوره. مثلا میخواسته دعوت نکنه که نگفته؟ من فقط کاغذ خط خطی اش هستم که هرچی درباره خانواده شوهرش اذیتش میکنه سریع میاد بهم میگه ولی ترجیح داده خوشی هاشو پنهان کنه. یا شاید هم حرف هاش خلاف واقعیته و نخواسته من واقعیت رو ببینم.. یا اینکه هم اتاقی هام واقعا گل روزگارن. هر روز به این فکر میکنم که باورم نمیشه بعد شیش ترم به معنای واقعی ارامش دارم و تو جهنم زندگی نمیکنم. ولی یکی دو روزه یکی شون با یه پسره داره حرف میزنه و با دوستش بیست چهاری پچ پچ میکنن. از این کار خیلی بدم میاد. یا اینکه فهمیدم اصلا نمیتونم یه جا طولانی بشینم و به حرف های یکی گوش بدم. مثل نشستن سر کلاس. شاید بعد این همه مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن فهمیدنش خیلی دیره. فهمیدم با خوندن و نوشتن خیلی راحت ترم و گوش دادن واسم کار سختیه.. نمیدونم واقعا.... هفته ای که گذشت، هفته استراحت و خوشگذرونی بود. تا تونستم وقت تلف کردم و استراحت کردم. بعد مدت ها شاید. ولی امروز از دنده چپ بلند شدم و حوصله نداشتم.