با خانواده ام قهر نیستم اما نمیخوام ببینم شون. فکر میکنم گاهی باید قدرت رو بدونن و بفهمن قرار نیست همیشه بخشیده بشن. حتی دعوا هم ندارم. خیلی در ارامش و با مغز سرد واقعا نمیخوام کسی رو ببینم. اینجا که هستم دنیای خودمو دارم. برای خودم زندگی میکنم. خوابم، بیداری ام، غذا خوردنم، بیرون رفتنم همه چیزم دست خودمه. میون خانواده که هستم زندگی شخصی ندارم. دیگه هرچی دارم در طبق اخلاص باید بزارم برای بقیه. یا مهمونا یا دردسرای خانوادگی. من از نوجوونی که فهمیدم دور و برم چه خبره و از بچگی که در اومدم یه جوری رفتار کردم که شدم بچه خوب همه. ولی واقعا اشتباه بود. مشکل من مشکل هیچکس نبود خودم باید باهاش کنار میومدم اما مشکل بقیه مشکل منم بود. واقعا بچه خوبی بودن چیز خوبی نیست. احترام ادما سرجاش ولی من نباید فداکاری میکردم.. حالا مامان بابام طبق عادت گذشته فکر میکنن قراره باز من همون ادم بشم. واقعا ظرفیت روحی بزرگی میخواد که اینو براشون جا بندازه که دیگه عقل و مغز و منطق و احساس و همه چیزم دارن بهم میگن اشتباه کردم و نباید تکرارش کنم. اینکه فعلا حالا حالاها نمیخوام برم خونه واسم سخته چون پنجشنبه جمعه ها واقعا بیکار و تنهام و خوبه که هرچند وقت برای تجدید قوا رفت خونه اما این سختی رو تحمل میکنم فقط واسه اینکه اطرافیانم بفهمن من خمیر بازی نیستم که به هر شکلی بخوان در بیام.. تا اینجا هم از ندونستنم بود که اینجوری بودم و هرکی هر سازی میزد میرقصیدم.