امروز روز بدی نبود. صبح که اینقدر خوابم میومد واقعا متوجه هیچی نبودم. هشت کلاس داشتم از هفت تا هفت و نیم نشسته بودم لبه تخت و زل زده بودم به یه گوشه و توان اینکه بلند بشم رو واقعا نداشتم. سر کلاس هم فقط گوش دادم و اینکه بقیه چیکار میکنن و چی میگن رو واقعا متوجه نبودم. عصر کلاس داشتم و اونم بد نبود. فقط سر کلاس ها خیلی با دوستم حرف میزنم، کار قشنگی نیست. میخوام بزارمش کنار. دوتا از دوستام که در واقع تنها دوستام توی دانشگاه هستن هزارتا اخلاق خوب و بد دارن که ربطی به من نداره. یعنی میشه نادیده گرفت و گفت که مهم نیست ولی یه اخلاق بد دارن که خیلی اذیتم میکنه و اینه که با صدای بلند حرف میزنن. نه به خاطر اعصابم به خاطر اینکه دوست ندارم تو محیط دانشگاه جلب توجه کنم و اصلا خوشم نمیاد همه برگردن نگام کنن. به طرز عجیبی تو دانشگاه همه اروم حرف میزنن و این دوتا از ته دل فریاد میزنن. نمیدونم چرا واقعا. هرچی تا حالا توی این همه مدت غیر مستقیم اشاره کردم متوجه نشدن. امروز هم باز این کار رو انجام دادن و خیلی سعی کردم یه کاری کنم که اصلا حرف نزنیم یا صداشون بیاد پایین ولی انگار نه انگار، تصمیم گرفتم فردا به یکی شون اینو بگم و باهاش صحبت کنم.. از این بگذریم درباره خوابگاه بخوام بگم هم اتاقی هام خیلی خوبن ولی همسایه بغل کلا انگار سرشون تو اتاق ماست. یه بار داشتم حرف میزدم همینطوری در رو باز کردم دیدم یکی شون پشت دره داره گوش میده. حالا اصلا بحث مهمی نبود. راجع به تولد بود. حتی خجالت هم نکشید. هربار رد میشن کامل اتاق رو نگاه میکنن ببینن چه خبره. یا تو اشپزخونه که میان میبینن دارم ظرف میشورم همونجا بساط ظرف شستن شون رو به راه میکنن و انتظار دارن هرکی اونجاست سریع جمع کنه بره. نمیتونن نیم ساعت صبر کنن بعد بیان. به شدت دعوایی و سر و صدایی ان و جرئت ندارم حرفی بزنم. دو تا از بچه های اتاق هم خیلی پچ پچ میکنن صداشون اذیتم میکنه. خیلی زیاد اذیت میشم از این صداهاشون. اونقدری که نمیتونم وصف کنم. انگار یکی صندلی آهنی رو میکشه رو زمین. در این حد ریش میشه دلم از صدای پچ پچ شون.