چند روزه به شدت و بی دلیل اعصابم خورده. بابت همه چیز. واقعا حوصله ندارم و دارم حفظ ظاهر میکنم. دیشب تو دانشگاه جشن بود اینقدر همه خوشگل و بانشاط بودم از خودم عصبانی بودم که چرا اینجوری نیستم. در حالی که به زور مسکن تونسته بودم برم. امشب زنگ زدم مامانم حرف بزنم اونم هنوز سلام ندادم شروع کرد از مریضی هاش تعریف کردن. واقعا، واقعا و واقعا دردهای خودم برای خودم کافی ان. لبریز شدم اینقدر همه دردهاشون رو روی دوش من گذاشتن. لبریز شدم اینقدر از مشکلات همه شنیدم. یه مدت با مامانم کاری نداشتم نه زنگی نه تماسی حالم واقعا خوب بود. هربار زنگ زدن به مامانم یه سال از عمرم کم میکنه. اصلا نمیزاره حرف بزنم. من رو مشاور شخصی اش میدونه. شروع میکنه از همه دردهاش صحبت کردن. نمیدونم من دردهام رو کجا بگم. من از فشار اینده کجا حرف بزنم. من با کی بشینم درباره چیزایی حرف بزنم که به هیچکس نمیتونم بگم و دنیامو داغون کردن. دوستم منو میبینه مشکلاتش با خانواده شوهرشو میگه، هم اتاقی از مشکلات درسی اش میگه، مامانم از مریضی هاش میگه. این رفتارها کی تموم میشن.. پس من کجا از مشکلاتم بگم. مامانم فکر میکنه من خوشبخت دو عالمم. نمیدونه چقدر بار روی دوشمه. چون همیشه خودشو دیده. چون تو خونه مامانم فقط خودشو میبینه، بابام هم خودشو. هرکسی اولویتش خودشه. من دارم آب میشم توی این زندگی.