دیروز اینقدر گرم بود که وایستادم گریه کردم. واقعا نمیدونستم چیکار کنم که یه ذره احساس خنکی کنم. تو نمازخونه دانشگاه نشسته بودم، سمت پسرا سه تا پنجره عریض و طویل داره که باد دقیقا از همونجا وارد میشه سمت دخترا هیچی نیست، در نماز خونه رو باز کردم هوا بیاد یه دختره اونجا خواب بود در رو بست. که چرا؟ چون باد میزنه پرده جلوی در میره بالا دیده میشه. جای اینکه جاشو عوض کنه بره یه جای دیگه بخوابه در رو بست. وای اینقدر گرم شد داشتم دیوونه میشدم. حالا امروز که بدتره رنگ هوا عوض شده، کولر بود و نبودش فرقی نداره بعد از اون طرف یکی از اتاقا تو این هوا آش درست کردن. رفتم اشپزخونه، انگار وارد کوره اجر پزی شدم دیدم یه قابلمه بزرگ اش رو گازه. حقیقتا عقل زن. واقعا تو این هوا؟؟؟؟؟؟؟ جرئت نکردم تو اشپزخونه وایستم غذا درست کنم، ترسیدم بپزم اونجا. الان منتظرم اوضاع اروم بشه برم یه چیزی سمبل کنم که نمیرم از گشنگی. شنبه امتحان دارم، دلم میخواد برم بیرون بگردم ولی یه حسی بهم میگه بمون و بخون اینکارا چیه. از سیزده فروردین که اومدم دانشگاه فقط یه بار رفتم بیرون. فقط یه بار.