دو روز پر از بالا و پایین رو گذرونم و احتیاج دارم یه هفته زل بزنم به یه گوشه تا ریکاوری بشم. برای امتحان خوندم، دستم سوخت، صبح یه ارائه اماده کردم و عصر انجامش دادم، مامان بابام رو دیدم، مشق های یکی از درسامو نوشتم، یه نرم افزار نصب کردم و کارایی که قرار بود رو انجام دادم و دیشب فقط سه ساعت خوابیدم. از اینکه این همه فعالیت رو توی دو روز جمع کردم خوشحالم اما از اینکه استادم به زور میخواد منو از چیزی که هستم تغییر بده اذیتم میکنه. سر کلاسا خیلی ساکتم یعنی همه بزنن تو سر و کله هم من بازم ساکتم. نه خجالت میکشم نه مشکلی دارم واقعا حرفی برای گفتن ندارم و تو همه جا همینم. حتی خوابگاه. نمیدونم چرا استادم اصرار داره که منو از این وضع در بیاره. هرچی بیشتر این کار رو میکنه بیشتر معذب میشم. سر کلاسایی که میدونم کسی بهم کار نداره واقعا راحتم و همه چیز خوبه. وقتی با این وضعیت مشکلی ندارم چرا میخواد به زور از این وضع در بیام. اه. حالا امروز ارائه داشتم اصلا یادم نبود بعد امتحان یادم اومد چه فاجعه ای در انتظارمه. اون بالا که حرف میزدم هیچکس گوش نمیداد قشنگ اسم خودمم یادم رفت اینقدر که همه داشتن حرف میزدن ولی هرچی بود گذشت. اما یاد گرفتم از این به بعد دستمو بزارم زیر چونه ام زل بزنم تو چشمای استاد که دیگه کاریم نداشته باشه. میز اولم میشینم از این به بعد.