راز
دوستم که متاهله سر منو خورد اینقدر که درباره مشکلاتش با مادر شوهر و جاری اش حرف میزنه. یعنی هر بحثی اخرش ختم میشه به مشکلاتش. منم خیلی میتونم حقیقت های تلخی رو به روش بیارم ولی نمیگم فقط گوش میدم که راحت باشه. حالا امروز یک نفر تودانشگاه ازش پرسید از زندگی مشترک راضی هستی؟ خودش شروع کرد گفت من خودم انتخاب نکردم بابام برام تصمیم گرفت و..... خودش شروع کرد واو به واو همه اینا رو گفت. بعد که اون دختره رفت به من پیام داده که حرفامون بین خودمون بمونه چون به نظرم تو رفتی چیزی گفتی و........ نه با این لحن خوب که کاش لحنش خوب بود. منم جوابشو دادم ولی چرا ضعف خودشو تقصیر من میبینه. خودش شروع میکنه رازهاش رو میگه بعد میندازه گردن من. از اون گذشته اگه اعتماد نداره چرا به من میاد میگه. واقعا علاقه ندارم دردهاشو بشنوم. اون دختره خیلی رکه مثلا عکس عروسی شو نشون داد خب خودش قیافه اش خوبه ولی شوهرش زیاد اونجا جالب نبود اون دختره هم بود و دید و رک گفت به نظرم تو حیف شدی خیلی سری. بعد فرداش اومده به من میگه خب من قیافه واسم مهم نبوده. واقعا دلم میخواست بگم خب به منچه. منکه حرفی نزدم مهم نیست اصلا برام. برو به همونی بگو که ناراحتت کرده. گیر کردم قشنگ. خودش هیچکاری نمیکنه و حد و مرز نمیزاره اخرش حرف زدنش به منه. به محض اینکه دوستای ادم ازدواج میکنن باید باهاشون قطع ارتباط کرد.