امروز برگشتم خوابگاه ولی اینقدر خسته شدم که از وقتی رسیدم تکون نخوردم از جام. جدیدا پیدا کردن بلیط اتوبوس شده مثل پیدا کردن یه گنج نایاب. اینقدر صبح استرس کشیدم تا بلیط گرفتم که نصف خستگی الانم بابت اونه. نصف دیگه اش به خاطر تمام فشارهای روحی که توی خونه تجربه میکنم. دیگه نمیدونم مشکل از کجاست. من تو خوابگاه عوض شدم و نمیتونم کنار بیام، اختلاف سنی ام با مامان بابام زیاده، استانه تحملم پایینه یا رفتارهای اونا عجیبه. نمیدونم واقعا. تو این سه روز که خونه بودم، در عرض سه روز مامانم دو بار مانتوم رو شست. یه بار که از راه رسیده بودم یه بار دیگه چون رفتم دکتر. صبح پا شدم لباسامو بپوشم دیدم هیچی سر جاش نیست. مامانم از خواب پا شده مستقیم رفته لباسامو شسته. بهش تاکید کردم که دست به چیزی نزنه.. باید اینو بپذیرم که هیچکس قرار نیست عوض بشه فقط من باید رفتارم رو عوض کنم و بعد از اون صبرم رو ببرم بالا. چون نمیشه دیگه اینجوری ادامه داد. هم مامانم و هم بابام رفتارهاشون مثل چکش محکمیه روی یک شیشه ترک خورده نازک. تا من رفتارم رو تغییر ندم هیچی درست نمیشه. باید از خودم مراقبت کنم. واقعا ظرفیت روحی ام پایینه و اطرافم متلاطم. این همه دکتر رفتم ولی هنوز هربار میرم دکتر یه دور از استرس فرومیپاشم. الانم اگه بخوام مثل همیشه باقی بمونم مامان بابام چیزی ازم باقی نمیزارن. نمیدونم چرا درگیر زندگی شون شدم. از کی این اشتباه رو شروع کردم و چرا خودمو درگیر کردم.