این اخر هفته تو خوابگاه تنهام. بچه ها رفتن خونه و منم و یه اتاق خالی‌. چند وقت پیش هم اینطور بود اما کل زمانم به درس و آشپزی و کارها گذشت. اتفاقا خیلی هم خوش گذشت بهم. به اون تنهایی و راحتی احتیاج داشتم. اما این بار واقعا نه. یعنی عصر که از کلاس برمیگشتم دلم نمیخواست پامو بزارم تو اتاق. چقدر عجیبه که ادم ناخودآگاه میفهمه کی اوضاع خوبه کی بد بدون اونکه چیزی رخ داده باشه. تنهایی بعضی وقتا واقعا باتلاقه. امشب از ساعت شیش که اومدم تا اینجا هرچی خاطره بد از بچگی تا همین امروز داشتم یادم اومده. قشنگ از اون وقت هاست که تو مغزم سگ میزنه گربه میرقصه.. حالا از نمایشگاه کتاب، کتاب گرفتم. نشستم اونم خوندم. حالا بدتر که روانشناسیه هر خطش یه خاطره ای رو یادآوری میکنه. همه خاطرات منم که داغون. اگه بخوام تا شنبه تو این اتاق بمونم قطع به یقین خل میشم. فحش میزارم وسط اگه فردا شب نرفتم بیرون نگشتم.‌ کلی کار دارم و واقعا واسه سیگنال استرس دارم. واسه درس مدیریت پروژه یه پروژه فرضی رو باید صفر تا صدش رو کارهاش رو انجام بدیم و الان دیگه باید زمانبدی و هزینه ها رو وارد نرم افزار کنیم. من موقع نوشتن به قول خود استاد داده سازی کردم. خیلی فرضی به هر کاری یه زمانی دادم ولی الان اصلا نمیشه اون زمان ها رو وارد کرد چون جزئیاتشون به هم نمیخورن. اون رو بخوام شروع کنم اصلا از زمان و مکان خارج میشم ولی اینقدر سخته که میترسم ازش‌. جمعه باید بفرستم واسه استاد. نمیدونم چرا اینقدر بیخیالم نشستم کتاب میخونم خاطراتمو مرور میکنم. خود این نرم افزاره یه پروژه مفصله دیگه پروژه فرضی چرا واقعا.