مود
این دو روز به اشپزی و اینستا و کتاب و فکرکردن های بسیار گذشت. به عنوان یه خردادی از مودی بودن خسته شدم. نمیدونم واقعا به خاطر ماه تولدمه یا مشکل جدیه که هر لحظه یه حالی دارم. الان خوبم یه ساعت بعد دارم واسه یه اتفاقی که ده سال پیش افتاده گریه میکنم. امروز تا عصر واقعا خوب بود. ناهارم خیلی خوشمزه بود ولی حجمش خیلی کم بود. یادش میوفتم حسرت میخورم که چرا اینقدر کم درست کردم. تاسیانم دیدم و واقعا شیرین کم عقل. بعد ناهار تا هشت شب تو گوشی بودم. تو تاریکی مطلق واقعا بهم خوش گذشت. شاید اروم ترین و بی استرس ترین چند ساعت پنج سال گذشته ام بود. از هشت که پا شدم چراغ رو روشن کردم کلا حالم عوض شد. همین الان بابت حرفی ام که یکی تو نوجوونی بهم زده بود گریه کردم. وسطش ولی ده بار به خودم گفتم جدی نگیر، جدی نگیر اثر فکر کردن زیاده. اصلا دیگه حوصله هیچی رو ندارم. اینقدر دو هفته گذشته حالم خوب بود که اندازه نداره. اما از پریروز قشنگ در افسرده ترین حال ممکنم. میون این فکرکردن ها تصمیم گرفتم فرجه ها نرم خونه. چون واقعا تو شرایطی هستم که هرچی کمتر پیش خانواده باشم ارامشم بیشتره. من خیلی زود اعصابم تحریک میشه و عصبانی میشم و تک تک کارهای مامان بابام اذیتم میکنه. اگه مثل بقیه ادما بیخیال بودم واقعا یک لحظه خونه رو دریغ نمیکردم از خودم. و بعد درباره تابستون هم فکر کردم باید فعالیتی رو پیدا کنم که بابتش هر روز برم بیرون. از صبح تا ظهر یا عصر مثل کارمندا. اصلا مهم نیست چی. حتی پولشم مهم نیست واسم فقط مهم اینه که مشغول باشم. چون فارغ از ادما و شرایط، اصلا نمیتونم بیکار بمونم. بیکاری بیشتر اذیتم میکنه تا خسته شدن بابت کارها. امیدوارم واقعا اون چیزی که میخوام رو پیدا کنم و به خیر بگذره..