بلند
چقدر روز طولانی ای بود. به صبح که فکر میکنم انگار یه هفته ازش گذشته. الان دیگه اینقدر خسته ام که توانایی اینکه پا شم شام درست کنم رو ندارم. اگه گشنه نبودم همینجوری با چراغ روشن و صدتا وسیله کنارم میخوابیدم. هرچی مداد و دفار و سیم و شارژره رو تختم ریخته، یه گوشه خودمو جا کردم که فقط بتونم دراز بکشم. لپ تاپم خراب شده و هرکاری کردم درست نشد. واقعا دیگه برام مهم نیست. باید هارد بخرم هرچیزی که توش هست رو بریزم داخل هارد و ببرم درستش کنن. ارائه ام رو باید ضبط میکردم دیدم اینجوری نمیشه از ساعت سه بعد از ظهر درگیرشم که با گوشی ضبط کردم و چهل بار قطع کردم از اول گفتم و چهل بارم ادیتش کردم. همین الان تموم شد. اینقدر کارهای مختلف امروز انجام دادم که واقعا انگار کوه کندم. خیلی خسته ام. خیلی زیاد. دیگه به اونجا رسیدم که فقط میخوام ترم تموم بشه. از فردا باید سیگنال بخونم و نمیخوام بهش فکر کنم. اصلا نمیدونم برنامه امتحانی ام چی هست فقط میدونم اولین امتحان سیگناله. خیلی خسته ام. خیلی.