خجالت
فردا نوبت دکتر دارم و باید میومدم خونه ولی مامان بابام اینجا نیستن. قرار بود دیگه بیام یه شب بمونم و برگردم که پریروز فهپیدم کلید خونه رو ندارم. تصور میکردم کلیدم تو چمدونه که یادم اومد اصلا نیاوردمش با خودم خوابگاه. اینقدر از این موضوع ناراحتم که نمیدونم چجوری خودمو سرزنش کنم تا اینقدر شرمنده و سرافکنده بشم که تا عمر دارم یادم نره. باید دکتر رو میومدم واقعا شرایط کنسل کردنش رو نداشتم و مجبور شدم بیام خونه یکی از فامیلامون. بببین اینقدر از این موضوع خجالت زده ام که میخوام زمین دهن باز کنه برم توش. نوه هاش اینجا بودن و تا دیدن من اومدم دیگه نرفتن خونه خودشون. اینم اصلا حوصله نوه نداره اینقدر اذیت شد و سر و صدا کرد با نوه ها که من مثل لبو از خجالت قرمز شدم. حالا ادم دست و دلبازی ام نیست من براش سوغاتی اوردم که شرمنده نشم ولی بازم حس میکنم حتی یه لیوان چایی ای که خوردم رو باید مامان بابام جبران کنن. مامان بابام اگه به خاطر دیگران بود خودشونو فدا میکردن ولی به من که میرسه خودم باید از پس خودم بربیام. اشکال نداره اینم میگذره... ولی این حرفایی که گفتم واقعا امشب صدبار تو ذهنم مرور شدن و اغراق نبودن. اخرشم نوه اش شربتش رو نخورد خوابید کلی داستان شروع شد. اون یکی رو به زور خوابوندم که دیگه باز دور بعدی تنش ایجاد نشه.