له
روز فوق العاده سختی داشتم. فقط خداروشکر که گذشت. نمیدونم من چون خودم فوق العاده خسته و بی حوصله و بی انرژی بودم ادما رو خسته و عصبی میدیدم یا واقعا اوضاع همه بد بود. از راننده اسنپ و دکتر و پرستار و ...... هیچکس نه جواب سلام نمیداد نه درست برخورد میکرد یه سوال از دکتر کردم میخواست منو بزنه خب فکر کردم داروم رو یادش رفته بنویسه نباید که منو شماتت کنه. نمیدونم من خودم له بودم که اینطوری برخورد میکردن یا همه با هم له بودیم و مهم هم نیست. هرچی بود گذشت و مهم اینه که دیگه میتونم تا شب استراحت کنم. هفت صبح یه لیوان چایی خوردم و دیگه رفت تا همین نیم ساعت پیش که ناهار خوردم. بدنم نسبت به بی غذایی سر شده. واقعا روز سختی بود. خیلی سخت. اتفاق بدی نیوفتاد ولی سختی های زندگی داغونم کردن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 16:26
توسط ف
|