مهمون
این دو سه روز عزاداری کاش واقعا تموم نمیشد. هیچ تکلفی واسه کاری نبود و فقط همینکه عزادار میبودی کافی بود. مهمونا هم نبودن و هرجایی که دوست داشتن رفتن و همین برام بس بود. دیگه واقعا این حرف ها رو دارم از ته دل مینویسم و دیگه هیچ دلیل و منطقی رو قبول ندارم الان بیشتر از ده روزه که مهمون داریم و به معنای واقعی کلمه خسته شدم. مهمون یه روز، دو روز دیگه نه دو سه هفته. مامانم هم خیلی پذیرایی میکنه وخب معلومه نمیرن. اگه یک مقدار مثل خاله هام و عمه هام ترش رویی میکرد الان به این وضع نبودیم.. واقعا نمیدونم کجای دنیا تعهد دادیم که پذیرای تمام مهمون های شهر به شهر باشیم. زن دایی ام یه لیوان نمیشوره. از هشت صبح بلند میشه میشینه پشت میز ناهارخوری منتظر صبحانه. نه روی مبل نه تو اتاق صاف میاد تو اشپزخونه منتظر صبحانه. ما اخرین بار چهار سال پیش رفتیم تهران و حتی سه روز هم نشد که اونجا بودیم. یه روز و نصفی بودیم و از اونجا رفتیم. چرا اصلا باید بیان این همه اینجا بمونن. نمیدونم چرا همه عالم تصور میکنن ما یه خانواده ای هستیم که هیچ کاری تو زندگی نداریم پس میتونن به هرشکلی مزاحم بشن. من الان هزارتا کار دارم ولی نمیتونم وقتی هستن انجام بدم. به خدا یه ماه و نیم کلا تعطیلات دارم اول شهریور باید برم دانشگاه حقم نیست جای استراحت و خوشگذرونی، جارو بزنم و قابلمه بشورم. اولش که بهانه جنگ بود الان دیگه بدون هیچ بهانه ای اینجان. واقعا نمیدونم چیکار کنم که برن.