یکی از استادام خیلی صمیمی و خاکیه و سر کلاس درباره همه چیز حرف میزنه برعکس بقیه که خیلی رسمی و با چهارچوب رفتار میکنن. بعد مثل اینکه فردا تولدشه و امروز داشت میگفت مرتب لباس پوشیدم که برم خونه ممکنه یه جمعیتی منتظرم باشن سوپرایزم کنن :) و داشت درباره این قضایا حرف میزد، با خودم فکر کردم چقدر چقدر خوبه که این همه ادم اطرافش هستن و اینقدر دوستش دارن از اون طرفم قبول دارم که اگه خودش ادم بامحبتی نبود هیچکس دورش نبود. این فکرا تو سرم اومدن چون جدیدا فهمیدم چقدر دوست توی زندگی ادم مهمه نه واسه خالی کردن دق دلیا و مشکلات زندگی، دقیقا واسه ساختن خاطره های خوب چون زندگی خودش خیلی سخته. اینو به تازگی فهمیدم و حرفای امروز استادم مصادف شد با اعصاب خوردی هام سر دوستم. من خیلی پشیمونم که گوش شنوا در اختیارش گذاشتم. چون از روز اولی که دیدمش شروع کرد درباره مادرشوهر و جاری و مشکلاتش حرف زدن و من هی گوش دادم گوش دادم گوش دادم و همدردی کردم و بعد یکی بهش یه حرفی زده بود پرید به من که تو حرفای منو بردی به بقیه گفتی و باز من مثل یک دوست با معرفت توضیح دادم که چرا باید برم واسه بقیه تعریف کنم مگه احمقم خودمو خبرچین نشون بدم و بهش نگفتم خب اعتماد نداری نگو! مگه مجبورت کردم. سر همین قضیه یک خاطره ای که از سر همدردی براش گفته بودم رو که فکر نکنه تنهاست رو به روم اورد و منم هیچ واکنشی نشون ندادم. حالا اینا هیچی، عروسی گرفت هیچی نگفت من یه ماه بعد فهمیدم اونم بقیه گفتن بهم، سفر رفته فلان جا هیچی نگفته و هزاران اتفاق مثبت دیگه داشته هیچی نگفته و فقط مشکلاتش رو میاره واسه من. منم رفتارم کاملا تغییر دادم و وقتی ازم توضیح خواست حرفم رو رک گفتم و اخرش گفت تو خیلی حساس و زودرنجی و من درگیر بودم و به نظرش موضوع مهمی نبوده و این اتفاقا از روی دل خوشش نبودن. حالا خودش رفتارش رو عوض کرده شاید از روی غرور، شاید هم دست پیشو گرفته پس نیوفته. اصلا واسم قابل پذیرش نیست کاراش. انگار من باید کوه درد باشم که تکیه کنه و بعد خوشی هاش رو پنهان کنه.. خداروشکر به واسطه ازدواجش زودتر فارغ التحصیل میشه (که اینم نگفته بود) و دیگه قرار نیست الکی سنگ صبور باشم. چقدر این روزا اعصابم رو خورد کرد با کاراش.