اخر هفته ها به کسل ترین شکل ممکن میگذره. هرچقدر سعی میکنم یه فعالیتی پیدا کنم از این وضع دربیام نمیشه. درس ها و کارای دانشگاه که همیشه هست یه چیزی میخوام که متفاوت باشه نه اینکه بیوفتم رو گوشی و چایی بخورم و فکر کنم شام چی بخورم ناهار چی بخورم. هربارم میگم این هفته دیگه میرم بیرون میگردم اخرشم نمیرم. کلا از این شهری که هستم دوتا خیابون بلدم؛ اگه دوستی توی خوابگاه داشتم مشکلی نداشتم باهاش تا ناکجا اباد هم برم ولی اینجوری که تنها بخوام برم به اندازه موهای سرم رفتم و گشتم و دیدم و دیگه واسم جذابیتی نداره. کل وجودم الان کسلی و بی حوصلگیه. حیف این روزهای جوونی که من دارم این شکلی خرابش میکنم..