فرسوده
اینقدر چندماه گذشته واسم سخت بود که به بالاترین حد فرسودگی و خستگی روحی رسیدم. حوصله هیچ شکلی از معاشرت و حاشیه و دردسری رو ندارم. اصلا حوصله بچه های دانشگاه رو ندارم. خیلی حرف میزنن، خیلی حاشیه دارن، خیلی همه چیز قاطی شده. ترمای اول مثل یه غریبه میرفتم سر کلاسا و میومدم بیرون طوری که اسم و فامیل خیلی ها رو نمیدونستم، واسم مهم هم نبود. الان جوری شده که نمیخوام هیچکدومشون رو ببینم چون یه دوره ای خیلی صمیمی شدم و الان حس میکنم همه عوض شدن و خودم هم همینطور و دیگه نمیتونم ارتباط بگیرم. کاش میشد تنها بشینم یه گوشه و برم و بیام نه اینکه به زور حفظ ظاهر کنم و لبخند بزنم. خیلی از بابت دوست صمیمی هم ناراحتم. فکر میکردم دوست صمیمیه ولی نیستش واقعا. کسی که همه چیزش رو پنهان میکنه و فقط مشکلاتش رو میاره دنبال گوش شنواست نه رفاقت. با اینکه قضیه رو رک بهش گفتم بازم متوجه نشد و دوباره که منو دید با کمال وقاحت شروع کرد از درداش گفت. اینجور ادما تو چه خونه ای بزرگ شدن که همیشه تصور میکنن اشکال از کج فهمی بقیه است و گرنه مشکلی ندارن؟ دیگه رغبتی به دیدن و شنیدن حرفاش ندارم. هرچیزی یه حدی داره و همه چیز از حد گذشته. همه چیز.