این روزا شلوغ ترین ذهن ممکن رو دارم‌. از استرس اینکه بتونم به موقع دانشگاه رو تموم کنم گرفته تا حتی استرس کار پیدا کردن بعدش، نمره هایی که باید بگیرم، کارهایی که باید بکنم، تنهایی توی خوابگاه، اینکه روابطم با همه ادما تغییر کرده. نمیدونم من عوض شدم یا بقیه ولی هیچی مثل قبل نیست. دیگه خوش بین و ساده خیال نیستم هر چیز کوچیکی رو سفت میگیرم و انگار ایه نازل شده باید در برابر هر موضوعی واکنش نشون بدم. نمیدونم چرا جدیدا فکر میکنم اگه کاری نکنم، حرفی نزنم قراره بمیرم. واقعا خوش ان روزها که توانایی رها کردن داشتم. جای پیشرفت کردن فقط دارم پسرفت میکنم و این حرف رو جدی میزنم. توی همه چیز هر داشته ای که بهم احساس امنیت میداد رو از دست دادم الان به جاش دنیایی استرس و تشویش و خود کم بینی و سوال و ناامنی دارم. شب ها اینقدر فکر میکنم که با سردرد میخوابم و هربار میگم چطور هر زمانی که فشارها روم زیاد میشه از هم میپاشم و این رویه هربار تکرار میشه. اینا که مسائل مربوط به دانشگاه، از اینا بگذریم؛ توی خوابگاه واقعا اذیت میشم. من سرم تو کار خودمه ولی مثل اینکه بقیه سرشون تو کار خودشون نیست. منتظرن اشتباه کنی تذکر بدن به خودشون که میرسه صداشو درنمیارن حتی عذرخواهی ام نمیکنن. تمیزکاری اتاق نوبتی شده و اسما رو نوشتیم رو کاغذ زدیم به دیوار. اگه به اسم نوشتنه پس نوبت مهمه و هرکی نوبتشه باید تمیز کنه نه اینکه هرکی دستش رسید و وقت داشت. من نفر اخر تمیزکاری ام دوتای قبل من دست به سیاه و سفید نزدن منم گفتم به من چه اخر هفته تمیز نکردم. حالا یکی شون امروز صبح من نبودم تمیز کرده اولا که دستمال رو گذاشته بود کنار وسایلم که نشونه گذاشته باشه من بفهمم، بعد از اون دید طاقت نمیاره از رو تخت بالا اومد پایین جلوی چشمم علامت زد رو کاغذ که کاملا بفهمم. به جهنم واقعا. با این اخلاقای درنده اش ازدواج هم کرده خیر سرش. از هر ده باری که من هزارتا کار ریز اینجا انجام میدم دوبارش رو شاید اونا انجام بدن ولی فقط بلدن کارای خودشون رو ببینن. اشغالا. حوصله داستانای خوابگاه رو ندارم منتظرم بهم یه چیزی بگن تا جوابشونو بدم.... چقدر حرف دارم واسه نوشتن. اینو که نوشتم راحت شدم واقعا. اگه بشه ادم همه افکارشو بنویسه دقیقا همونطوری که تو ذهنشه شاید بشه یه خورده سبک شد.