امروز کلاسای ورودی های جدید شروع شده بود، همه با خانواده و پدر و مادر اومده بودن ثبت نام برای همون دانشگاه واقعا غلغله بود. هنوزم جلوی در خوابگاه کلی شلوغه. همه این کار رو مسخره میکنن ولی به نظرم خیلی کار درستیه که پدرمادرا میان کارای بچه هاشون رو انجام میدن و میرن. بچه ای که از محیط بسته خونه و دبیرستان میاد دانشگاه همون روز اول چجوری میتونه وارد این دنیای عجیب بشه. خودم روز اول مامان بابام منو در خوابگاه پیاده کردن رفتن. خب این چه کاری بود واقعا، چطور تونستن اینقدر راحت.. بگذریم، هرچی بود گذشت. بعد از ظهر یه پسره ای نشسته بود رو پله های دانشکده گریه میکرد. این واقعا غم انگیز بود. چه روز بدی داشته جدی.....