تلخ
واقعا روز بدی داشتم. صبح موقع داد و بیداد هم اتاقی ام خیلی خونسرد بودم و همونطور اروم و خونسرد جوابشو دادم ولی نه جواب هایی که الان داره یادم میاد. وقتی از اتاق رفتن بیرون که برن کلاس چندتا فحش خوب تو دلم واسه صاحبش حواله کردم و گفتم مهم نیست ولی نیم ساعت بعد جوری زدم زیر گریه و دو ساعت کامل گریه کردم که اگه مجبور نبودم برم کلاس تا شب ادامه میدادم چون اونجا تحت فشار قرار گرفتم و خودمو تخلیه نکردم. منم که گریه ام میگیره همه اتفاق های بد زندگیم از بدو تولد و خصوصا چهار پنج سال اخیر میاد جلوی چشمم بابت اونا هم گریه میکنم. خیلی ناراحت شدم از اینکه باهام یک نفر اونجوری حرف زد درحالی که ذره ای حقی واسه جواب دادنم نداشت چه برسه به اینکه پرخاشگری کنه. خیلی ناراحتم واقعا. با خودم عهد بسته بودم درباره این مسائل با کسی حرف نزنم ولی تا رسیدم به کلاسم واسه یکی از بچه ها تعریف کردم چون هیجاناتم واقعا بالا بود و نیاز داشتم به حرف زدن. خیلی تلخم بابتش. جالبه که ظهر رفتم کتابخونه و این دختره تو کتابخونه بود اونجا هم داشت بلند حرف میزد. حتی تو کتابخونه هم نمیتونه چفت و بست دهنش رو نگه داره. خودشون میگفتن هم اتاقی قبلی شون بابت اینکه اینا زیاد حرف میزدن رفته به سرپرستی اعتراض کرده من تصور کردم ادم لجبازی بود و خودشونم سعی میکردن اینجوری وانمود کنن الان میفهمم حق داشته. حرف زدن به کنار بلند حرف میزنن و پرخاشگر و بی ادب و سلیطه هم هستن. البته دوستاش ازش خیلی میترسن. اون دوتا ادمای منطقی تری ان. خلاصه که خیلی هیجاناتم امروز بالا پایین شدن و خیلی روز پر تلاطمی داشتم. در حالی که حق باهام بود اخرش خیلی چیزها بدهکار شدم!