نارنگی
امروز اینقدر کلاس داشتم و اینقدر خسته شدم که کلاس اخرم پاهام رو نمیتونستم بزارم روی زمین و دیگه اخراش از فکر کردن و گوش دادن و نگاه کردن عاجز بودم. یه وقتایی چشمام اینقدر خسته میشه که دلم میخواد فقط ببندم و ساعتها باز نکنم. نیم ساعتی هست اومدم و اینقدر گشنه و خسته ام که مثل حبیب تو لیسانسه ها که میگفت کی بشه برم خونه زنم زرشک پلو با مرغ درست کنه ارزومه الان دانشگاه شهر خودم بودم میرفتم خونه زرشک پلو با مرغ مامانم رو میخوردم و میخوابیدم و دغدغه غذا از زندگی ام حذف میشد. از شدت خستگی نمیدونم چیکار کنم که رفع بشه پاهام رو نمیتونم بزارم رو زمین اینقدر راه رفتم و از هفت و نیم صبح تو کفش بودن. حالا رفتم تو اشپزخونه چای بزارم یکی شیربرنج درست کرده بود اینقدر هوس کردم که اندازه نداره. نشستم به نارنگی جلوم نگاه میکنم و منتظرم چای ام دم بکشه و ارزو میکنم از یه جایی خدا واسم شیربرنج بفرسته..