درون
امروزم مثل همه جمعه های قبلی گذشت. همه اخر هفته ها یا دارم ظرف میشورم یا لباس میشورم یا تو فکر غذام. اوشین هم اینقدر زحمتکش نبود جدی. از یک طرف اینقدر درس دارم که نمیدونم چیکار کنم. نمیدونم چطور تو یه ماه اینقدر زیاد تونستن درس بدن. علاوه بر ارائه و تمرین و........ جدیدا خیلی تو فکر و ترس اینده ام. اوایل که اومده بودم دانشگاه تا همین چندماه پیش اصلا به ازدواج فکر نمیکردم هرکی هم ازدواج میکرد تو دلم به خودم میگفتم دنبالش کردن تو دوران دانشگاه ازدواج میکنه؟ الان خودم هرشب فکر میکنم اگه هیچوقت ازدواج نکردم چی، اگه نتونستم برم سرکار، اگه کار و شغلم مثل بقیه چیزها جوری باشه که فقط تحمل کنم تا بگذره چی. هربارم در جواب این افکار خودمو قانع میکنم که هنوز اینده نیومده و تنها میتونم همین لحظه رو دریابم ولی باز یک ساعت بعد همه اش برمیگرده. گفتم بزار زنگ بزنم مامانم درد و دل کنم باهاش، اونم که وسط مهمونی خونه خواهرجونش بود اینقدر خوشحال و اسوده بود که حقیقتا حاصلی نداشت غم روزگار گفتن. دو دقیقه سلام و احوال پرسی کردم و سریع قطع کردم. حوصله شنیدن اتفاقات جالبش رو نداشتم حقیقتا. مامانم هم مثل بقیه ادما منو به چشم گوش شنوا میبینه بدون اینکه فکر کنه منم ادمم منم دغدغه دارم و اجازه نمیده حرف بزنم فقط خودش صحبت میکنه. مثل همه ادمای دیگه که فقط واسه شنیده شدن میان سراغم... ذره ای سر سوزنی مولکول خوشحالی درونم وجود نداره. چون تو خوابگاه اخر هفته ها نه تنهایی و ازادی دارم نه از اون طرف ادمی وجود نداره که باهاش وقت بگذرونم. هم اتاقی ام کل مدت رو تختشه و با کاری که این هفته کردن و دعوایی که دوستش راه انداخت نه تنها دیگه ترحمی ندارم نسبت بهش برام اهمیتی نداره دلش غذا میخواد یا نه. هر حالی که داره ذره ای واسم مهم نیست. خوشحالم که باهاش هم کلام نشدم. حضورش فقط تنهایی ام رو مخدوش کرده. اعصابم خورده و حوصله ندارم. خیلی زیاد هم حوصله ندارم.