حس میکنم مغزم سرد شده. یه جور بی احساسی مطلق دارم که هیچی واسم تفاوتی ندارم. فقط کارامو انجام میدم مهم نیست به چه شکلی و کی و چجوری. عادت ندارم به بی احساس بودم. همیشه یا مضطربم، یا ناراحتم، یا حتی بعضی وقتا در کمال تعجب حالم هم خوبه الان هیچ چیز مطلقی درونم وجود نداره. دیگه از خوابگاه خسته شدم. کاش حداقل خونه دانشجویی بودم یا ترم های اول با یکی دوست میشدم و به هرقیمتی نگه اش میداشتم. یکی از دوستام رو که خیلی با هم هماهنگ بودیم مثل اب خوردن کنار گذاشتم، شاید باید کمی روی قوه ناراحت شدنم کار کنم هرچی شد سریع بهم برنخوره و تحمل کنم. نمیدونم واقعا چی درسته چی غلط. الان توی همین اتاق سر اینکه هفت صبح گفتم سر و صدا نکنین باهام دعوا راه انداختن منم از همون روزش رفتارم رو تغییر دادم دیگه سلام علیکم رو کم کردم. همون روزش از کلاس برگشتم شروع کردن باهام به بگو بخند که شاید خودشون متوجه شده بودن چیکار کردن ولی توجه نکردم چون وقتی دارم حرف منطقی میزنم طرف عقده هاش رو خالی میکنه معنی نداره الکی فراموش کنم. الانم با دوتاشون خوبم و اون یکی که سر و صدا کرد رو نگاهم نمیکنم. دید باهاش خوب برخورد نمیکنم دیگه خودش حرف نمیزنه. دلم نمیخواست همین اول ترمی اینجوری بشه ولی واقعا نمیتونم با همچین ادمی عادی برخورد کنم. دیگه فقط امیدوارم بحث پیش نیاد و کسی به کسی کار نداشته باشه هرچند من با اون دوتای دیگه مشکلی ندارم واقعا.