روشن
بازم یه سه شنبه وحشتناک دیگه گذشت. از هشت صبح تا هشت شب کلاس داشتن واقعا عالمی داره. امروز قبل از شروع یکی از کلاسا دوتا از اساتید سرزده اومدن داخل و گفتن مسئول مرکز رشد دانشگاهن و شروع کردن به گفتن از خودشون و دانشگاه و صنعت و کار و... اولین بار شاید تو این چهارسال بود که یک استاد خیلی خودمونی داشت از همه چیز حرف میزد. طوری که تازه برام ملموس شد که استادها هم مثل بقیه ادمان و زندگی میکنن و احساس دارن و ربات مقاله نویسی و نمره دهی و کارپژوهشی نیستن. من واقعا خیلی جدی همیشه فکر میکنم این ادما واقعا چه شکلی زندگی میکنن. چه شکلی تعامل میکنن. به قدری که خشک و سردن. یک نفرشون استاد ریاضی دو بود میگفت من خیلی ها رو میندازم تو دانشگاه که راه میرم انگار یزید راه میره و البته خیلی خوب میدونست تو سر بچه ها چی میگذره و واقعا خداروشکر که استادا میفهمن چی میگذره چون شخصا تصور میکردم هیچ درکی از دانشجوها ندارن فقط مثل ربات یک سری فرمول و نظریه و قاعده رو تدریس میکنن. هرچند میفهمن چی میگذره ولی خب تصمیمی برای تغییر روش اموزش ندارن. همین استاده میگفت من از این میز احساس بیشتری میگیرم تا دانشجو :)) خلاصه گفت و گفت و اخرشم اضافه کرد بیاین مرکز رشد اصلا بشینین چایی بخورین هوایی که تنفس میکنید تغییر کنه تفکر شما هم تغییر میکنه.. من اصلا اصل مطلبش رو کار ندارم ولی تو همین یک ساعتی که اومدن و از پول و کار و خودشون و جامعه و مسائل کاریشون حرف زدن فهمیدم که چقدر ذهن بازی دارن و دقیقا برای همونه که پیشرفت کردن. استاد دیگه ای که اومده بود داشت از دوستش میگفت که با دیپلم مربی کوچینگ شده و خیلی الان وضعش خوبه و از فن بیان و مهارت هاش درامد داره و خیلی تحسینش میکرد و معتقد بود راه درستیه. در حالی که من توی بیست و دو سالگی که باید مثلا خیلی بازتر فکر کنم تا یه ادم پنجاه ساله معتقدم این کارا همه اش دزدیه و به چه دردی میخوره و کسایی هم که میرن سراغش انچنان داشته ای برای عرضه ندارن و فقط دنبال پول بیشترن. چقدر سنتی و بسته فکر میکنم و اونها چقدر با دنیای امروز همراهن و روندهای جدید و حرف های جدید و دنیای جدید رو قبول دارن و این بین همه صحبت هاشون مشخص بود. شاید من هیچ وقت مرکز رشد نرم و ایده ای برای حل مشکلات مملکت نداشته باشم ولی واقعا امروز فهمیدم خیلی بسته نگاه میکنم و حالا فکر میکنم چرا واقعا؟