درود خدا به غار تنهایی و سکوت. از اینکه الان تنهام و بعد از یک هفته پر سر و صدا و یک روز پرماجرا لازم نیست با کسی حرف بزنم خوشحالم. با یکی از استادا این ترم دوتا درس دارم و اینقدر میبینمش که کاراش برام قابل پیش بینی شده. امروز قرار بود درس بپرسه تو راه کلاس میدونستم کیو صدا میزنه و دقیقا صداش زد. فکر میکنم بیش از حد خودمو نشون دادم، یه روز یه چیزی به یکی گفتم به خودش گرفت. دیگه نمیخوام سر کلاسش حرف بزنم چون دوست ندارم به چشم بیام. همون ادم یه گوشه بره بشینه و بیاد بیرون بدون سر و صدا خیلی بهتره.. خوشحالم که اخر هفته است و بچه های اتاق جز یکی رفتن خونه و با یه ادم ایرادگیر که حس میکنه عقل کله طرف نیستم. دختره صداش واقعا بلنده یعنی میتونه با صداش یه شهر رو کنترل کنه بعد به صدای دستگیره در و کلید و کشیدن پرده گیر میده. شاید قبل از اینا باید یاد بگیره ولوم خودشو بیاره پایین تا گوشای بقیه اذیت نشه. خلاصه که اتفاق ریز و درشت خیلی ناراحتم کردن. نمیخوام تو کلاس ها به چشم بیام، نمیخوام تو اتاق یکی بیست چهاری احساس قدرت و ریاست داشته باشه و شاید بهتره یه گوشه اروم بگیرم..